نقشه ی شهر
در این مدت سعی کرده ام خیلی خیالبافی نکنم، می دانم این کار آخرش به ضررم تمام می شود. اما گاهی دست خودم نیست. قبل از خواب فکر زندگی با تو به سراغم می آید. بیشتر از همه فکر صبح های آخر هفته. دلم می خواهد هوا همیشه آفتابی باشد و اتاقمان پر از نور. باهم ساعتها روی تخت و بر ملحفه های سفید و خنک دراز بکشیم و بعد من لوازم پیک نیک را آماده کنم و به لب دریاچه برویم. حتی قبل ازینکه نقشه ی شهر را ببینم، می دانستم در آن دریاچه ای هست...
دوست دارم تا شب آنجا بمانیم، تنی به آب بزنیم، روی چمن ها دراز بکشیم، وقت غروب که صدای جیرجیرک ها بلند می شود، پتویی دور خودمان بپیچیم و به آسمانی که سیاه می شود و ستاره ها زل بزنیم. امروز که باز نقشه ی شهر را می دیدم چشمم به مدرسه ی ابتدایی و بیمارستان نزدیک خانه مان هم افتاد...
از روزی که دخترمان بدنیا می آید تا مدرسه رفتنش را می توانم ببینم. دخترسه چهار ساله ای با موهای بلند مشکی می بینم که در حیاط جلوی خانه بازی می کند و چرخ می زند و از باغچه گل می چیند یا شاید مورچه ای را از برگی بر میدارد و روی سنگفرش می گذارد، از ترس نیفتادن و زخمی نشدن یا شاید مردنش. گفته ای اکثر خانه های آنجا استخر دارند و می توانیم یکی از آنها داشته باشیم، اما نمی دانم چرا در رویاهایم هیچوقت خانه مان استخر ندارد. فقط اتاق نشیمن بزرگی داریم که دیوارش شیشه ایست و رو به حیاط پشتی یا شاید منظره ی دریاست... هرچند می دانم لب ساحل خانه ای نیست و فقط پارک ها و رستوران های ساحلی و ساختمان های بلند دریا را می بینند...
گاهی خواب هتلی می بینم که در مرکز شهر است و اتاق من هم در بالاترین طبقه. شب است و چراغ خانه ها کم و بیش سوسو می زنند. در بالکن را باز می کنم و حس می کنم زیر پایم خالی شده، ایوان معلق است و هیچ نرده ای دورش را نگرفته. می ایستم آنجا و با ترس زیر پایم را نگاه می کنم. می دانم تو در یکی از آن خانه هایی. اما این را هم می دانم که قرار نیست ببینمت. باید بروم، آن هتل را ترک می کنم و به شهر خودم بر می گردم. کابوسم اینجا تمام می شود و از خواب بیدار می شوم. با خودم عهد می بندم دیگر این رویا بافی ها را تمام کنم. باور کنم که تو هم رفتنی هستی... مثل همه ی آنهایی که قبلا نقشه ی شهرشان را دیده و از روز اول زندگی مشترک تا روز مرگم را هم با آنها تصور کرده بودم...
تو هم خواهی رفت و من می مانم و این همه رویا و آرزو و تابستانی که فکر می کردم بهترین تابستان تمام عمرم خواهد بود، گرم و گزنده خواهد گذشت. شاید مثل سال قبل، یک روز که تو را یادم رفته، سر کلاس شاگردی اسم شهرت را از من بپرسد یا جایی اسم خودت را بشنوم و همه ی آن آرزوهای بر باد رفته دوباره برایم زنده شوند. آن وقت شاید فقط کمی قلبم بگیرد و منتظر بمانم تا شب و قبل از خواب کمی فرصت کنم، برایت چند قطره اشک بریزم.
