تبليغاتX
هر کسی داستان خودش را دارد

هر کسی داستان خودش را دارد

گاه شمار روزهای من در سرزمین وحشی

نقشه ی شهر

در این مدت سعی کرده ام خیلی خیالبافی نکنم، می دانم این کار آخرش به ضررم تمام می شود. اما گاهی دست خودم نیست. قبل از خواب فکر زندگی با تو به سراغم می آید. بیشتر از همه فکر صبح های آخر هفته. دلم می خواهد هوا همیشه آفتابی باشد و اتاقمان پر از نور. باهم ساعتها روی تخت و بر ملحفه های سفید و خنک دراز بکشیم و بعد من لوازم پیک نیک را آماده کنم و به لب دریاچه برویم. حتی قبل ازینکه نقشه ی شهر را ببینم، می دانستم در آن دریاچه ای هست...

دوست دارم تا شب آنجا بمانیم، تنی به آب بزنیم، روی چمن ها دراز بکشیم، وقت غروب که صدای جیرجیرک ها بلند می شود، پتویی دور خودمان بپیچیم و به آسمانی که سیاه می شود و ستاره ها زل بزنیم. امروز که باز نقشه ی شهر را می دیدم چشمم به مدرسه ی ابتدایی و بیمارستان نزدیک خانه مان هم افتاد...

از روزی که دخترمان بدنیا می آید تا مدرسه رفتنش را می توانم ببینم. دخترسه چهار ساله ای با موهای بلند مشکی می بینم که در حیاط جلوی خانه بازی می کند و چرخ می زند و از باغچه گل می چیند یا شاید مورچه ای را از برگی بر میدارد و روی سنگفرش می گذارد، از ترس نیفتادن و زخمی نشدن یا شاید مردنش. گفته ای اکثر خانه های آنجا استخر دارند و می توانیم یکی از آنها داشته باشیم، اما نمی دانم چرا در رویاهایم هیچوقت خانه مان استخر ندارد. فقط اتاق نشیمن بزرگی داریم که دیوارش شیشه ایست و رو به حیاط پشتی یا شاید منظره ی دریاست... هرچند می دانم لب ساحل خانه ای نیست و فقط پارک ها و رستوران های ساحلی و ساختمان های بلند دریا را می بینند...

گاهی خواب هتلی می بینم که در مرکز شهر است و اتاق من هم در بالاترین طبقه. شب است و چراغ خانه ها کم و بیش سوسو می زنند. در بالکن را باز می کنم و حس می کنم زیر پایم خالی شده، ایوان معلق است و هیچ نرده ای دورش را نگرفته. می ایستم آنجا و با ترس زیر پایم را نگاه می کنم. می دانم تو در یکی از آن خانه هایی. اما این را هم می دانم که قرار نیست ببینمت. باید بروم، آن هتل را ترک می کنم و به شهر خودم بر می گردم. کابوسم اینجا تمام می شود و از خواب بیدار می شوم. با خودم عهد می بندم دیگر این رویا بافی ها را تمام کنم. باور کنم که تو هم رفتنی هستی... مثل همه ی آنهایی که قبلا نقشه ی شهرشان را دیده و از روز اول زندگی مشترک تا روز مرگم را هم با آنها تصور کرده بودم...

تو هم خواهی رفت و من می مانم و این همه رویا و آرزو و تابستانی که فکر می کردم بهترین تابستان تمام عمرم خواهد بود، گرم و گزنده خواهد گذشت. شاید مثل سال قبل، یک روز که تو را یادم رفته، سر کلاس شاگردی اسم شهرت را از من بپرسد یا جایی اسم خودت را بشنوم و همه ی آن آرزوهای بر باد رفته دوباره برایم زنده شوند. آن وقت شاید فقط کمی قلبم بگیرد و منتظر بمانم تا شب و قبل از خواب کمی فرصت کنم، برایت چند قطره اشک بریزم.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

دلم می خواست نمی رفتی...

دیشب خواب دیدم آمده ام در خانه تان.

زنگ که می زنم کسی در را باز نمی کند. خودم در را هل می دهم و داخل می شوم...

خانه تان خالی است. متروک و تاریک... همه جا خاکستری و انگار سالهاست کسی در آن زندگی نمی کند.

یکی از زن های همسایه پشت من وارد خانه می شود. از او حال شما را می پرسم...

می گوید رفته اید. ازین شهر، ازین سرزمین رفته اید...

گریه می کنم و از عشقم به تو را برای زن همسایه تعریف می کنم.

می گوید اگر دوستش داشتی و می دانستی کجاست، چرا زودتر به سراغش نیامدی...


می ترسم...

با اینکه می دانم به زودی می روی اما می ترسم ببینمت... می ترسم به دنبالت بیایم... می ترسم یکبار دیگر شماره ات را بگیرم و اینبار تلفن را جواب دهی...

از بودنت می ترسم و از رفتنت هم همینطور...

سعی می کنم به خودم بفهمانم همه ی قشنگی روزهایی که باهم داشتیم فقط به زودگذر بودنشان بود، به تکرار نشدنشان...

اما دلم قبول نمی کند...

دلم می خواهد خاطراتمان تا ابد تکرار شوند...

دلم می خواهد تا ابد پیشم می ماندی...



+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

چیزی جز درد نیست...

مبحث درس جدید "شعر های عاشقانه" است...

شعر های نو و کهنه ی عاشقانه ی یک زبان بیگانه...

خواندشان دلم را می لرزاند...

لحظه ی دیدار دو دلداده... سستی دست ها و لرزیدن قدم ها را می فهمم...

شعر دیگری می خوانیم...

"عشق، همین است که هست"

استاد خارجی می پرسد، کدام بیت معنی درست "عشق" را می گوید؟

بی اختیار می گویم: چیزی جز درد نیست... عشق چیزی جز درد نیست...

در چشمانم گرمی اشک را حس می کنم. دیگر حرفی نمی زنم. می گذارم بقیه بگویند: عشق خنده دار است، عشق بی تدبیری است، عشق دیوانگی است و من در دلم باز می گویم: چیزی جز درد نیست...

کمی بعد مرد خارجی از شعر های عاشقانه ی ما می پرسد، ازینکه برای چه کسی شعر می سراییم، چه زمانی شعر عاشقانه می خوانیم؟

من شعر نمی نویسم، شعر نمی گویم، شعر فکر می کنم. وقتی به تو فکر می کنم، همه ی فکر هایم شعر می شوند، وقتی رویایت را می بینم، همه ی خوابهایم با قافیه و ردیف می آیند...

دختر همکلاسی از نبود عشق می گوید، شاید از زود تمام شدن عشق، از رنگ باختن شیفتگی و پر کشیدن پروانه های دل عاشق...

یاد حرف های تو می افتم. وقتی کنار هم دراز کشیده بودیم و از تو پرسیدم عشقت تا کی طول می کشد. نگاه تو به ساعت مچی ات و جوابی که من نمی خواستم: تا یک ساعت دیگه...

همیشه از گفتن اینکه یک روز می روی طفره می رفتی. فقط یکبار در مورد دوام عشق گفتی. آنهم شاید نه عشق خودمان. گفتی عشق می ماند، فقط شکلش عوض می شود...

حرف های تو را تا آنجاییکه یادم بود تحویل استاد دادم. شاید تحریف شده...

می دانم آن لحظه در حال خودم نبودم، از تو که حرف می زنم دیگر خودم نیستم... وقتی به خاطر می آورم همه ی عشقمان دروغ بوده، از تو متنفر می شوم و از همه ی حرف های عاشقانه بدم می آید.


بعد از کلاس پیاده تا جایی که برای اولین بار دیدمت می روم. همان جا می ایستم. چند هفته ایست که شماره هایت را از موبایلم پاک کرده ام. نمی توانم سراغی از تو بگیرم، حتی اگر هم می توانستم تو جوابم را نمی دادی.

به خیابان اصلی می روم و به خانه بر می گردم. در راه کتاب می خوانم و به تو فکر نمی کنم ولی باز قبل از خواب فکر تو به سراغم می آید و باز در خواب، تو را می بینم...

ازین همه شعر عاشقانه خسته شده ام، ازین همه رویای عاشقانه... ای کاش نبودنت زودتر سایه اش را روی خواب هایم نیز بندازد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

آی-لی

برای کشتن خاطراتت...

نامه هایت را می توانم دور بریزم،

عکسهایت را همینطور،

می توانم روزی هزار بار بلند فریاد بزنم: از تو متنفرم،

اما کودکی که از تو دارم را به هیچ نمی دهم...

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

می شکافم...

رویایم بلند شده... به اندازه ی همه ی شبهای این یکسال... به اندازه ی همه ی لحظه های قبل از خواب...

اما برای شکافتنش دیر نیست

طول می کشد تا تار و پودی که با جان و دل بسته ای را از هم باز کنی، نقشی که انداخته ای را پاک کنی، اما غیر ممکن نیست...

نخ های جدیدی می گیرم و سر می اندازم... طرحی برای بافتن ندارم... اما باید بافت... انسان بی رویا می میرد...

این بار شاید نقش دختر تنهای شادی را... یک چمنزار پر گل و آفتاب گرم بهاری...

زمستان نزدیک است... رویای جدیدم را برای روزهای سردی می بافم که هیچ کس کنارم نیست و ترسی از رفتن های هیچ کس ندارم...

خود را در آرزوهای شادم می پیچم و زیر آسمانی که می بارد با چشمانی که خیس اشک نیست، آرام می گیرم...

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط هیچ کس 

یادگاری بی یادگاری

عروسی شاهزاده ی بریتانیاست و همه آن را تماشا می کنند. مثل همه ی دختران مجرد من هم حسرت آن لباس و تاج زیبا را می خورم و نگاه عاشقانه ی پرنس و بوسه ی پر مهرشان را. دلم لک می زند برای بوسه های عاشقانه ی خودم و او. تلفن را بر می دارم و به او زنگ می زنم. بر نمی دارد، باز زنگ می زنم، باز بر نمی دارد. چند ساعت می گذرد. نگران می شوم و باز جواب نمی دهد. شب می شود. ساعت 10 شب است. اینبار تلفنش را بر می دارد. الو الو می کنم و چیزی نمی گوید. سکوت می کنم. صدایش را می شنوم که انگار با کسی حرف می زند. باز گوش می دهم. صدای دختر دیگری می آید. زمزمه می کنند، پر مهر. قلبم از جا کنده می شود. می لرزم، سفید می شوم... قطع می کنم...

دارم دیوانه می شوم. نمی دانم چه کنم. احساس همه ی زنانی که به آنها خیانت شده را به یکبار درک می کنم... می فهمم چه کشیده اند...

ساعت ها دیوانه وار دور خودم می چرخم. دست آخر ای میلی می نویسم برایش... خداحافظی پر نفرتی می شود...

تا صبح بیدار می نشینم. وجودم پر از خشم است، گلویم پر از بغض اما چشمانم توان گریستن ندارند. نزدیکی های صبح تصمیم می گیرم برای همیشه فراموشش کنم. هر چه یادگاری از او دارم را جمع می کنم. از کتابمان و نامه ی عاشقانه اش تا آن روسری ترکمن و کلیدی که به من بخشیده بود.

اول می خواستم کتاب و نامه را بسوزانم، پایان عاشقانه ایست برای رابطه ای که با خیانت تمام شده... تصمیم می گیرم دور بیاندازمشان. پاره شان می کنم. ریز ریز... با خشم و عصبانیت...

بعد از ظهر کلاس دارم، سر راه سطل آشغالی پیدا می کنم و همه را باهم در آن می ریزم. جایی که خلوت باشد.

نرسیده به کلاس خیابان خلوتی است که پل عابر غم انگیزی دارد. از پل بالا می روم و کیسه ی پر از یادگاری را از کیفم بیرون می کشم. بغض یک روزه ام همانجا می ترکد. مثل بچه ها گریه می کنم. بلند و بلند و هیچ کس آنجا نیست که صدایم را بشنود. روی پل می نشینم و تکیه می دهم به نرده های چرک. روبرویم منظره ی غروب است و خیابان سوت و کور. کیسه را سفت در آغوش گرفته ام و نم نم اشک می ریزم. انقدر همانجا می نشینم تا گریه ام خاموش شود. همان دخترک قوی بشوم که می خواهد همه چیز را دور بریزد. از پل که پایین می آیم سطلی می بینم. بدون تردید همه چیز را درونش می ریزم. سربازی آنجا ایستاده و با کنجکاوی مرا نگاه می کند. خونسردانه دور می شوم. بر که می گردم سرباز را می بینم که سرش را روی سطل خم کرده. با خودم می گویم: برشان دار سرباز، اینها را هم روزی یک سرباز به من داده بود...

 

یکماه می گذرد. هر روز زنگ می زند، اس ام اس می فرستد، ای میل های بی متن... جواب هیچ یک را نمی دهم. خودش می داند چه کرده و انکار می کند. باز دروغ می گوید ولی روز به روز خشم من هم فرو می نشیند.

دیشب باز زنگ زد، جواب دادم که بگویم مرا فراموش کند. می گفت صدا نمی آید، قطع کردم. برایش باز ای میلی فرستادم: فراموشم کن!!!

دیگر نه جوابی داد و نه زنگی زد.

صبح که از خواب بیدار شدم و دیدم خبری نیست نفس راحتی کشیدم. بالاخره تمام شد؟ نه زنگی، نه ای میلی، نه یادگاری دیگری!

بعد از ظهر برای رفتن به کلاس آماده می شدم، دست کرده بود توی کشو تا لباسم را بردارم که دستم به چیزی گیر کرد. بیرون کشیدمش: جا کلیدی بود که 2 سال قبل به من داده بود. اولین یادگاری که خیلی زود گمش کردم و یکسال تمام همه جای خانه را به دنبالش بودم. چرا حالا پیدا شد؟ جایی که هزار بار گشته بودمش... یک نشانه!

از در خانه که بیرون رفتم، جا کلیدی یک دستم بود و موبایلم دست دیگرم. می خواستم زنگ بزنم و بگویم هیچ چیز تمام نشده. شاید باید از اول آغاز کرد. دختر قوی درونم "نه" بلندی می گوید. به یاد همه ی آن روزهای بد می افتم و منصرف می شوم. به اولین سطل آشغال که می رسم، جا کلیدی را پرت می کنم درونش. نفس عمیقی می کشم... و بعد با خود فکر می کنم: ای کاش می شد خاطرات را هم همینطور راحت دور ریخت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

امسال عیدی در کار نبود...

توی خانه یک جا بند نمی شوم. از صبح زود که بیدار می شوم کارم راه رفتن است. از اتاق به آشپزخانه، باز کردن در یخچال و بستن آن، رفتن به اتاق نشیمن، نشستن روبروی تلویزیون، دکمه ی کنترل را هزار بار فشار دادن و کانال عوض کردن، سیاه شدن صفحه و دوباره برگشت به اتاق و کز کردن روی تخت... به انتظار کسی که بر نمی گردد نشستن...

بلند می شوم و زشت ترین مانتو را می پوشم، زشت ترین روسری و زشت ترین کفشم را. جلوی آینه می ایستم و صورت زشتم را می بینم. از همیشه بدترم...

از در بیرون می روم. فقط کلید خانه را برداشته ام، نه پولی نه موبایلی...

تا پارک بزرگ یک ربع پیاده راه است. سوز می آید. آسمان ابریست. درختان هنوز سبز نشده اند، هیچ شکوفه ای در کار نیست... به معنای واقعی زمستان است... اما پارک شلوغ است. پر از خانواده هایی که روی زمین خیس و سرد زیرانداز پهن کرده اند و آش خورده اند و روی کوسن های چرکشان لم داده اند. بچه هایی که لباس عید های زرق و برقی به تن دارند. عموما سیاه و نقره ای و روی آن کاپشنی صورتی. خوشحالی غم انگیزی دارند... روی نیمکتی می نشینم. سردم است. می لرزم. بینی ام یخ زده و از چشمانم اشک می آید. جلوی خودم را می گیرم و گریه نمی کنم. هق هق نمی کنم. حتی توی خانه هم که تنها هستم گریه نمی کنم. گریه مال آغوش عشقم است و امامزاده... 

طاقت نمی آورم و باز راه می روم. تا نزدیک حوض و انقدر نزدیک فواره می ایستم تا صورتم خیس شود. اشکهایم شسته شود. دور حوض خانواده ای ایستاده اند تا کودکی از آنها عکس بگیرد. مردی می گوید: اینجا؟ و به پشت سرش اشاره می کند. روی سکوی سنگی نان بربری خشکی افتاده و کنارش یک ماهی یک وجبی. گلبهی و چاق که نصفش رفته. کسی گازش زده. کسی ماهی را از حوض گرفته و خام خام گاز زده تا شاید با نان بخورد... حال تهوع می گیرم. دور می شوم از حوض، از آب، از مردمی که ماهی ها را زنده زنده می جوند. هوا رو به تاریکی می رود و پارک کاملا خاکستری. دیگر رنگ صورتی کاپشن بچه ها را هم خاکستری می بینم...

بر می گردم به خانه ی خالی. اتاق خالی. کمدی که لباسش آنجاست. پیراهنش را بر می دارم. بو می کنم. بوی کمد می دهد. بوی نا. اما می بویمش. هزار بار... اشک می ریزم. گریه می کنم. هق هق... بلند... جیغ می زنم... موهایم را می کشم و گوشه ی اتاق می نشینم... آرام شده ام و باز لباس چروک شده اش را می بویم... امسال عید هم گذشت و او برنگشت...

می گویم دیگر انتظار کافیست. باید کاری کنم، باید فراموشش کنم... لباسهایش را دور بریزم... اما نمی توانم... نه عید امسال... نه عید سال بعد و نه هیج عید دیگری...

نمی توانم فراموشش کنم...


+ نوشته شده در  جمعه 5 فروردین1390ساعت 9 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

برگرد...

کارم شده صبح تا شب به تو فکر کردن و شب تا صبح خواب تو را دیدن.

کابوس و رویای در هم تنیده شده...

فکر می کنم اگر نرفته بودی چقدر همه چیز فرق می کرد... مادر و پدرم خوشحال بودند، مادر بزرگ و پدربزرگم چشم به راه فرزندم... فکر می کنم اگر فقط چند روز دیرتر رفته بودی، خوشبختی من هم بیشتر طول می کشید... خیلی سخت است وقتی با کسی هستی و فکر می کنی خوشبخت ترین دختر روی زمینی... حقیقتا خوشبخت ترین... و یکباره تبدیل می شوی به دختر تنهایی که عشقش رفته... انگار از وسط رویایی پرت شده باشی به بیداری، به کابوسی حقیقی...

فکر می کنم اگر روز آخر، گریه هایم را دیده بودی نمی رفتی... وقتی می دیدی شکستم نمی رفتی، وقتی می دیدی همه برایم دلسوزی می کنند و دشمنانم از ته دل قهقهه می زنند، نمی رفتی...

فکر می کنم وظیفه ی من بود که از رفتن باز دارمت... باید می گفتم حسم را... حداقل یادآوری می کردم که تو هم مرا دوست داشتی...

فکر می کنم ای کاش پرسیده بودم: چرا؟

چه چیز ارزش کشتن آرزوهای برآورده شده را داشت؟ چه چیز ارزش از دست دادن این روزها را داشت؟...

می دانی، هرگز به تو نگفتم چند روز قبل از آمدنت کنار آب نشسته بودم و از خدا مردی را می خواستم درست مثل تو... وقتی آمدی خدا را هزاران بار شکر می کردم، هر دقیقه، هر ثانیه... وقتی رفتی هم باز خدا را شکر می کردم... نمی دانم چرا... فقط آه می کشیدم و شکر می کردمش... شاید فکر می کردم اینگونه خدا را شرمنده می کنم، اینگونه تو را به من باز می گرداند...

من بد نیستم... اما به خوبی تو هم نیستم... خدا این را می داند... برای همین رفتی...

من خوب می شوم... قول می دهم... فقط برگرد... امسال عید برگرد... تنهایی سخت است، خواهش می کنم برگرد....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

امید

هیجکس در خانه نیست. روزهای قبل از عید آرایشگاه شروع می شود. پگاه تا نیمه شب کار می کند و دیر وقت به خانه بر می گردد. مهسا هم نیست. مثل همیشه یا مهمانی است یا پیش مشتری هایش است. خیلی وقت ها مجبور است شب را در خانه ی دیگری سر کند، نکند صاحبخانه ی مان بویی ببرد. گفته ایم دانشجوهای شهرستانی هستیم و بعد از دانشگاه هم کار می کنیم. او هم باورش شده.

موبایلم دائم زنگ می زند. مهساست. جواب نمی دهم. اس ام اس زده آلبوم کارهایش را ببرم پیش یک مشتری. تاتو می کند و این روزها او هم زیاد کار می کند. روی بازوی مرد ها اسم زنان را نقش می کند و برای زنان ابرو می کشد. گل هم می کشد، پروانه، حتی آدم. اما من هیچ هنری ندارم. جز از راه بدر کردن مردان. آنطور که خودشان می گویند. سالها مردانی را تیغ زدم که زن و بچه داشتند، پسرهایی که تازه مرد می شدند، حتی آنهایی هم که حقیقتا عاشقم بودند را...

چند ماه است خودم هم عاشق شده ام. عاشق یک مرد خوب. مردی که من را درست نمی شناسد. فقط چند بار مرا دیده. به من توجهی نمی کند و به قول مهسا و پگاه، از سَر من زیاد است. اما من برای اولین بار عاشق شده ام و برای او زندگی ام را عوض می کنم. سخت است. خیلی. چند ماهی است که جواب هیچ کدام از مردهایی که به من زنگ می زنند را نمی دهم. مهسا و پگاه می گویند پشیمان می شوم. می گویند وقتی یارو رفت با زن دیگری ازدواج کرد می فهمم. اما من مطمئنم این اتفاق نمی افتد. روزهایی که بچه ها نیستند یواشکی با صاحبخانه مسجد می روم. توبه کرده ام و اینبار می دانم خدا حرفم را می شنود. قبلا هم پیش می آمد از خدا چیزی بخواهم. اما خدا جوابم را نمی داد. اینبار او هم می بیند من چقدر عوض شده ام.

مهسا باز زنگ می زند. فکر می کنم در این چندماه اجاره خانه و خرج من را هم او و پگاه می دهند. جوابش را می دهم. آدرس را می گیرم و راه می افتم. توی راه پله صاحبخانه مچم را می گیرد. آلبوم را نشانش می دهم، می گویم پروژه های مهساست، باید ببرمشان دفتر. برایم آژانس می گیرد و پولش را حساب می کند.

خیابان های قبل از عید خیلی زیبا هستند. پر جنب و جوش، پر از مردم خوشحال. توی ترافیک هستیم که خوابم می برد. خواب می بینم سر سفره ی هفت سین نشسته ایم. من و مردی که عاشقش هستم. سفره ی هفت سین تبدیل به سفره ی عقد می شود و از خواب می پرم. رسیده ایم به مقصد. آلبوم را می دهم و بر می گردم.

توی راه دلم می گیرد. گریه می کنم. خیلی. راننده بر می گردد و نگاهی می کند. اما حرفی نمی زند.

بعضی وقت ها می ترسم. ازینکه او هیچ وقت من را قبول نکند. ازین می ترسم که هیچ کدام از آرزوهایم محقق نشوند. ازین می ترسم که خدا حرفم را نشوند. می ترسم او با زن دیگری ازدواج کند و من تنها بمانم. از تنهایی باز به سراغ زندگی قبلی ام بروم. توی دلم به خدا می گویم: اگر من را به او نرسانی، باز بد می شوم. بعد گریه ام تشدید می شود. خدا انقدر بزرگ است که نمی شود حتی تهدیدش کرد. دلم می گیرد. فکر می کنم هیچ پناهی ندارم...

خانه سوت و کور است. گوشه ای کز می کنم و باز گریه می کنم. مهسا و پگاه کم کم سر می رسند. دور هم می نشینیم و اینبار همه با هم گریه می کنیم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هیچ کس 

ساعت چهار صبح

ساعت 8 شب:

خوشحالم چون می دانم امشب بر می گردی. فقط امیدوارم باز هم برایم شکلات نخریده باشی. هنوز دفعه قبلی ها تمام نشده اند. ظهر به جای نهار چند تا ار آنها را تاریخ مصرفشان تمام می شد را با چای خوردم. اما نگران نباش، شام هست. یعنی قرار است شام داشته باشیم. غذاهای هواپیما که به هیچ جایت نمی رسند!

ساعت 9 شب:

خورشت کاری درست می کنم... از مال رستوران هندی مورد علاقه ات هم بهتر! بدون برنج و به جای دسر هم می خواهم از کیک های عسلی که آن شرکت اتریشی فرستاده بود بیاورم. هنوز هم به خاطر اینکه روز رفتنت نگذاشتم بهشان ناخنک بزنی متاسفم. من را می بخشی که، نه؟

ساعت 10 شب:

باز ماهواره قطع شده و من هر چه دی وی دی داشتیم را از بر شده ام. کتاب فلسفی که روز زن به من هدیه دادی را باز کرده ام. یک خط می خوانم، هیچی نمی فهمم و به تو فکر می کنم... فکر کردن به تو از همه چیز شیرین تر است.

ساعت 11 شب:

میز را کمی مرتب می کنم تا وقتی آمدی فوری شام بخوریم. به قول خودت صبحانه ی پیش از موعد. قفل در را هم باز می گذارم تا اگر باز هم کلید را پیدا نکردی، از ترس بیدار نکردنم، پشت در نخوابی.

یادت می آید؟

آن شب دو ساعت زودتر رسیدی و انقدر خسته بودی که نتوانستی کلید توی جا کفشی را پیدا کنی، زنگ هم نزدی، تا از خواب بیدار نشوم. من هم به عادت همیشگی تا 4 صبح که موعد آمدنت است، خواب بودم. 4 و ده دقیقه بود که بیدار شدم و دیدم هنوز نیامده ای. نگران شدم و زنگ زدم به موبایلت که دیدم صدایش از راه پله می آید. در را که باز کردم، تو روی پله کز کرده و خوابیده بودی...

ساعت 12 شب:

روی تخت دراز کشیده ام و بستنی می خورم. ازین کارم متنفری، می دانم! می گویی تختخواب نه میز نهار خوری است، نه میز کار. اما باید بدانی وقتی تو نیستی، من گاهی حتی روی تخت سبزی پاک می کنم و یکبار هم حتی نقاشی های آبرنگم را روی آن کشیدم. این تخت همه ی دنیای من است و تنها جایی که تا ابد بوی تو را می دهد....

ساعت 1 صبح:

خواستم کمد را کمی مرتب کنم که چشمم به لباس شب سفیدی افتاد که برای عروسی سارا خریده بودم. یادش به خیر. از آرایشگاه آمدم خانه و لباس را تنم کردم. تو هم همان موقع ها بود که رسیدی. در را که باز کردی و من را دیدی، چهره ات ازین رو به آن رو شد. انگار برای اولین بار است که من را دیده ای. از خود بیخود شدیم و وقتی به خود آمدیم که نصف شب شده بود. آن شب خواهر سارا 100 بار به موبایلم زنگ زده بود و گفته بود کجا هستید؟ قرار بود برایش سرویس طلایم را ببرم که سر عقد بیاندازد... از آن موقع به بعد دیگر با من حرف نمی زند. اما ارزشش را داشت. نه؟

ساعت 2 صبح:

خوابم نمی برد. امیدوارم امشب زود برسی. هر چند که در طی این سالها فقط دوبار اینگونه شده. اما من همیشه منتظرم که زودتر برگردی...

ساعت 3 صبح:

بلند شدم و کمی راه رفتم. نگرانم. حس بدی دارم. به قول خودت: آرامش قبل از طوفان. مثل آن قدیم ها که هنوز زیر یک سقف نبودیم و هر از چند گاهی دلمان برای هم به شور می افتاد. فرقی نداشت کی بود و کجا بودیم. یکبار که تو از پست سربازیت فرار کردی تا تلفنی حال من را بپرسی. من خوب بودم و تو فقط نگران شده بودی. امیدوارم امشب هم تو خوب باشی و این فقط یک دلشوره ی بی معنی باشد.

ساعت 4 صبح:

نیامدی...

ساعت 5 صبح:

باز دیوانه شدم. گریه کردم. همه ی غذا ها را دور ریختم و صورتم را چنگ زدم... باز هم نیامدی و باز هم من امیدوار بودم که میایی...

لپ تاپم را باز کردم و صفحه ی فیس بوکت را آوردم. عکس جدید گذاشته ای. عکس های سمینار ابو ظبی. مثل همیشه تو در حال سخنرانی یا در کنار انبوهی از مردان کراواتی و عینکی. چینی و اروپایی و هندی... عکس ها را جلو می برم. عکس تو در حالی که توی تاکسی خوابت برده است. عکس تو وقتی با همان لباس سمینار روی نیمکت یک مرکز خرید نشسته ای و بروشوری را می خوانی. عکس زنی هندی که حالا همان جا نشسته و کیسه ی خرید دستش است. عکس تو و همان زن هندی که همدیگر را بغل کرده اید و با لبخند به دوربین نگاه می کنید، عکس زن هندی، عکس "تو" و زن هندی، باز هم عکس تو....

آخرین عکس اما منظره ی یک شب سوت و کور است که از ارتفاع گرفته شده. زیرش نوشته ای:

چشم انداز ابو ظبی از پنجره ی هتل. شب، سکوت و تنهایی- ساعت 4 صبح

صفحه را می بندم. به تختم بر می گردم و فکر می کنم فراموشت می کنم... اما می دانم هفته ی بعد هم ساعت 4 صبح، هنوز منتظرم تا برگردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 4 بعد از ظهر  توسط هیچ کس